دست یسنا جونم آخ شد
سلام جیگمل مامان باز تنبلیم گل کرد و دیر به دیر میام تا بنویسم ببخشید دیگه نفسممممممم روز پنجشنبه بعد اینکه به وبلاگت سر زدیم من رفتم توی آشپزخونه و مشغول آماده کردن نهار شدم .تو هم رفتی توی اتاقت و مشغول بازی شدی بعد چند دقیقه دیدم دادت رفت هوا و داری با تمام وجود گریه میکنی اصلا نفهمیدم که چه جوری خودمو بهت رسوندم وقتی رسیدم پیشت دیدم باز شیطونی کردی و مثل چند دفعه قبل در راهرو را باز کردی و میخواستی تا من حواسم نیست بری از پله ها بالا و پایین بری که تا دیدی در داره بسته میشه زود اومدی تا درو بگیری تا بسته نشه که دستتو بد گذاشتی و انگشت کوچیک دستت بین در و چهارچوب گیر کرده و در تقریبا بست...





